تبلیغات
هزاردستان

هزاردستان

کسی به آواز من گوش نمی کند

محمدجواد لسانی: صدای من به گوشش می‌رسد، معترضانه به سمتم نگاه می‌کند، ناگزیر سکوت می‌کنم، خسرو با قیافه‌ای اخمو، رو برمی‌گرداند و به سمتی دور خیره می‌شود، یعنی ممکن است خاطره‌ای از من دلخورش کرده باشد یا به‌دنبال صیدی در آن دوردست‌هاست؟ نمی‌دانم شاید حلقه دوستی ما سست شده باشد. بعد که لوله اسلحه را از شیشه ماشین به بیرون می‌گیرد متوجه می‌شوم پرنده‌ای دیده و پس از لحظه‌ای، تق...! شلیک می‌کند. من جز سفیدی برف چیزی در سمت چکاندن ماشه نمی‌بینم.

باید آنجا را چه بنامم؟ قبلا جنگل بود اما حالا دیگر نیست، چطور ممکن است سروهای ایستاده پارسال، دیگر نباشند، رفته باشند، خیلی جایشان خالی است وحالا چقدر مسیر سفر عوض شده، شش هفت سالی می‌شود اینجا شکارگاه خسرو شده است. همه اشیای مسیر محو و بی‌نقش از جلو چشمانم می‌گریزند، ما داریم به کجا می‌رویم؟ همه فرمان‌ها با خسرو است، ماشین در خدمت رفیق شکارچی‌مان است، او در این دشت سرد فقط به‌دنبال جنبنده‌ای است تا حرامش کند.

مسیر حرکت ما از میان محوطه‌ای پهناور و دایره‌وار، بی‌روح و بی‌طراوت می‌گذرد، فقط می‌توانم یک درخت لاغر و تار را تشخیص دهم که آن هم کم‌کم محو می‌شود.

خسرو بار دیگر با دقت شیشه عرق‌کرده ماشین را با نرمی مشتش شفاف می‌کند و به نقطه سیاهی چشم می‌دوزد، یکباره رفیق دیگرمان زبان باز می‌کند (باتمسخر) : هیچی اونجا نیست... اشتباه دیدی پسر! فکرکردی کبکت خروس خوند؟!

خسرو (باعصبانیت بدون آنکه سرش را به سمت ما برگرداند): همه‌ش یه بند منو نشونه گرفتید؟ چی فکر کردید شما؟ من که غریبه نیستم. انگار که من شما رو به زور آوردم اینجا!

خسرو گلوله دیگری در لوله تفنگش جا می‌دهد. به آینه بالاسر ماشین نگاه می‌کنم، فرهاد به من زل زده و سعی می‌کند جواب خسرو را بدهد اما گویا حرف‌هایش زیاد است و ترجیح می‌دهد در سینه‌اش حبس بماند. من سعی می‌کنم این سکوت تحمل‌ناپذیر را بشکنم، با یک شوخی نچسب:

- غریبه شدی خسروجان، غریبه شدی دیگه! تو اون رفیق قدیم و خاکی ما دیگه نیستی. فقط خودتو می‌بینی و بس، بین ما سه نفر فقط تو اسلحه ‌داری، کشوندی ما رو یه جای پرت (صدایم را پایین می‌آورم) فقط برای هوس‌های خودت!

خسرو تندی برمی گردد و مرا برانداز می‌کند و حرف‌هایش را به سمتم پرت می‌کند:

- خب مگه مجبورت کردم؟ نمی‌اومدی!

فرهاد را در آینه می‌بینم که ناآرام شده و نگاهی تند به خسرو می‌اندازد. حالا تلاش می‌کنم فضا را آرام کنم، اشاره می‌کنم به جلو:

- ممکنه کبک‌ها جلوتر باشند بچه‌ها، اومدیم که بعد مدتی دور هم باشیم. شوخی کردم.

یک‌باره فرهاد حرفش را بر سر خسرو می‌کوبد و بر شانه‌ام چنگ می‌اندازد:

- این رفیقمون فکر یکیه که تو براش یک روز روشن نذاشتی!

پخش ماشین را روشن می‌کنم تا یک موسیقی شاد جواب تند فرهاد را بپوشاند، دست خسرو به شکل علامت ممنوع به من می‌فهماند کارم قشنگ نیست.من یک‌باره صدای کبک را با مهارت عجیبی از دهانم خارج می‌کنم. کار ناگهانی من باعث خنده مصنوعی خسرو می‌شود و فرهاد هم به پشتم می‌زند و با تبسم تلخی سرش را تکان می‌دهد.

هر سه کمی جلوتر از ماشین پیاده می‌شویم چیز قشنگی در آسمان دیده‌ایم، به پرواز دسته‌جمعی کبک‌ها خیره می‌شویم. خسرو با اسلحه‌اش نشانه می‌گیرد، من و فرهاد چنان ازخود بی‌خبر هستیم که دیگر حواسمان به تفنگدارمان نیست. حرکات خسرو موقع زدن شکارش و اداواطوارش خیلی برای ما چیز سهل و ساده‌ای شده، صدای شلیکی نمی‌شنوم، من حالا دیگر از فرهاد هم جدا می‌شوم و درست پشت سر خسرو قرار می‌گیرم، نفس عمیقی می‌کشم، به بالای سرم نگاهی می‌اندازم. دیگر کاری به این ندارم که شکار خسرو چه شد، به‌ جای این فکرهای بد، غرق آسمان یک شکل و معصومش می‌شوم. می‌اندیشم که چقدر در این هوای سرد و ساکت، بالای سرم شبیه زمین شده است، اصلا دیگر مرزی دیده نمی‌شود، گویا همه خطوط پاک شده‌اند، گویا آسمان به من نزدیک‌تر شده و در گوشم چیزی مبهم نجوا می‌کند، اصلا همه جا با هم یکی شده است. حالا خسرو جواب فرهاد را می‌دهد:

- فکر کردی من تو خونه‌م بساط شکنجه راه انداختم؟ نخیر دوست من! خواهر ایشون (اشاره به من) امن‌و‌امون داره زندگی می‌کنه، گول شایعاتو نخور!

صدای شکارچی، مزاحم خلوت من با خودم می‌شود. لحظه‌ای حرکات خسرو را زیر نظر می‌گیرم. او اسلحه را روی شانه چپش تکیه می‌دهد و هی با اجزای اسلحه ور می‌رود، عصبیت کار دستش داده، شاید به اشیای خطرناک، بیشتر از ما کهنه‌رفقا دلبسته شده، راستش دیگر نمی‌خواهم به این خودکامگی سیاهش فکر کنم، خسته شدم، دارم یاد می‌گیرم به چیزهای دیگری فکرکنم و مبهوت آسمان مهربانی می‌شوم که رفیق تازه‌ام شده و در این بی‌مهری‌ها به خود می‌گویم این هستی قشنگ را که از من نگرفته‌اند. لذت عمیقی از این درک، تسخیرم می‌کند، دوست ندارم از این حالی که مرا سرشار کرده، از این بی‌زمان و مکانی خارج شوم. گویا الان در این بی‌خودی محض با همه کائنات، با تمام پرنده‌های جهان، همزبان و هم‌آواز شده‌ام و حرف‌های ناگفته‌شان را خوب می‌فهمم. ظاهرا دیگر پرنده‌ای در آسمان نمانده اما انگار همه آنها آمدند و در وجودم نشسته‌اند، ناگهان صدای شلیک ناگهانی از تفنگ خسرو و درد سنگینی که در سینه‌ام می‌پیچد. نقش زمین می‌شوم. در برف‌ها فرومی‌روم. صدای فرهاد را می‌شنوم که با ناامیدی صدایم می‌کند. خسرو میخکوب مانده ولی فرهاد بالای سرم می‌نشیند: سهراب، سهراب! کم‌کم تمام قامت خودم را می‌بینم، خوب می‌فهمم وجود من دارد لابه‌لای برف‌ها فرومی‌رود، از خودم کاملا محو می‌شوم و فقط یک سفیدی مطلق و بی‌نشان در برابرم.

بچه‌ها دارند از شلیک ناخواسته اسلحه به سینه من حرف می‌زنند. گویا من قربانی یک خودخواهی نفرت‌انگیز شده باشم. قاتل من خسرو نیست، قاتل اصلی من عادت نحس او به کشتن است، هنوز دارم می‌شنوم که خسرو دیوانه‌وار اعتراف می‌کند، او به گمانش هنگام شکار کبک، مثل همیشه به سوی پرنده‌ای ماشه را چکانده اما درواقع هیچ شلیکی رخ نداده، گلوله در تفنگ جا مانده و حالا ناخواسته به سینه من خالی شده! این دفاعیات نمی‌تواند موجب تطهیر خسرو شود. دست فرهاد سینه‌ام را لمس می‌کند و گویا او چیزی بر سطح خیس سینه‌ام می‌جوید. با دست خونی‌شده‌اش می‌خواهد کاری برایم بکند اما دیگر من در دسترس نیستم. دارم ارتفاع می‌گیرم و از آن دو فاصله می‌گیرم. هنوز می‌توانم دو نقطه سیاه و کوچک قامتشان را تشخیص دهم و دیگر خیلی از آنها دور می‌شوم و درخت لاغر و تاری که در مسیر راه گمش کردم به سراغم می‌آید و چون مادری مهربان مرا در آغوش می‌گیرد. از سبزی درخت پر می‌شوم و مثل تمام پرندگان روی یکی از شاخه‌های پربرگش می‌نشینم. آوازی آشنا سر می‌دهم، گویا تمام قدرتی که در این سال‌ها از من گرفته شده بود حالا به من بازگشته، توده سپیدکبک‌ها مرا حلقه می‌کنند. برای اولین‌بار کبک‌هایی می‌بینم که بال‌های سرخی دارند و... آواز من از جای بلندی است اما کسی را نمی‌بینم که در زمین به آن گوش بسپرد.



  • نظرات() 
  • سلوک رهروان آگاه منجی منتظر

    فکر رهایی انسانها چه زیباست !فکراینکه بشربتواند سرآمدن حکومت های جور و ستم را در سراسر گیتی شاهد شود . این تصور قشنگ از دیرباز دغدغه ی مکتب ها و گرایش های گوناگون در شرق و غرب عالم بوده ؛از تمدن و باورهای مردم نواحی بین النهرین و فلسطین تااین سو درهندوستان قدیم . جالب ترازآن اینکه دعاها و نویدها برای آمدن کسی ست که درآخرالزمان پرچمدار بزرگ این حرکت عدالت خواهانه می شود. نحله های تاریخی هرکدام به اسم یک ناجی بزرگ اشاره کرده اند؛ اما گذشته ازنام های مختلف که درکتب باستان از آنها یادشده ،ختم شدن به یک هدف مشترک است که همه آن مذاهب را دریک مسیر روشن و رهایی بخش جای داده است . به عبارت دقیق تر فریادی واحد ازهمه این صداها درتاریخ شنیده می شود و آن این است که جهان پس ازآنکه روبه ستم و فساد رفت، منجی ای خواهد آمد تا جهان تشنه نور را از وضعیت تاریک خود برهاند و گیتی رااز بدی ها و نابرابری ها بسوی سعادت و عدالت رهنمون شود،بی تردید این ندای حق طلبانه در طول تاریخ بارها فریادشده و در اوراق ملت ها و مذهب ها نوشته وثبت شده است. در دین مبین اسلام ،مژده پایان رنج ها و استضعاف ملت ها درآیات امیدبخش الهی آمده و به روشنی و جامعیت در نص صریح کتاب مسلمین ،قرآن کریم و روایات واخبار متواتر رهبران دینی طرح شده است . دراین نوشتار سعی می شود با تاکید برسه نکته کلیدی به منتظران حقیقی آن منجی غایب بپردازیم و تکلیف آنها را در زمان غیبت مولایشان بررسی کنیم؛ نکته نخست تقریبا همان بود که درمقدمه مطلب بیان شد یعنی آنکه منجی عالم را تنها متعلق به خود یعنی در محدوده تشیع وحتی اسلام ندانیم . اودادگستر تمام اقطار جهان و به فکرآزادی تمام ملت های جهان است؛ پس نباید این حرکت بزرگ را محلی وبومی قلمداد کنیم و ناجی را تنها متعلق به خویش بدانیم ،شاید نامش در آیین های زمینی و آسمانی متعدد باشد اما چهره و اراده برحق او برای ساکنان سراسر زمین آشنا و محبوب است. نکته دوم آنکه اگر ما درانتظار آن ظهور بزرگ بسر می بریم نباید فراموش کنیم که همه ی بودن ها و شدن ها در عالم هستی تنهابه اذن باکفایت حضرت حق تعالی به تحقق می رسد و هیچگاه نباید از این حقیقت عظیم ،غفلت کنیم .چون بنابه فرمان کتاب آسمانی که بی هیچ کم وکاستی در دستان ماست، وظیفه اولین وآخرین ما بندگی خالصانه حضرت رب العالمین است وبس ؛تمامی نیات و اعمال ما باید توحیدی ترسیم شود ؛به معنای دقیق کلمه ، فقط برای تحقق امر خدا باشد و بخصوص در مسیر یاوری منجی عالم بشری،این مهم ،می بایست اصل و جوهره حرکت ما قلمداد شود ، بطور مثال در آموخته های ما ازآموزگار مذهب جعفری امام صادق، درود خدا براو باد ، آمده که اگر کسی گناهی مرتکب شد خداوند هفت ساعت از شبانه روز به او مهلت دهد پس اگر از خدا(دست کم) سه بار آمرزش بطلبد و درپیشگاه پروردگارش بگوید استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم چیزی براو نوشته نشود.-۱- یعنی نباید بگذارد که زمان زیادی از لحظه ارتکاب گناه بگذرد و اولین سفارشی که به این بنده خاطی شده آن است که باخلوص نیت ذکر وحدانی برزبان جاری کند تا آن معصیت در کارنامه اوثبت نشود ؛زیرا نظر به اینکه بنده گناهکار بسوی خالقش باز میگردد لطف پروردگار به خواست ربوبی شامل او می شود واز این عمل درکتاب اعمالش اغماض می شود . غرض از بیان این حدیث جعفری ،برای نزدیکی ذهن مان به این حقیقت است که وقتی برای خطای بندگان اینهمه سفارش به یادآوری ذکر نام خدا شده پس دیگرخودتان حساب کنید در زمانی که بخواهیم حرکتی وجنبشی دور از گناه ومعصیت انجام دهیم چقدر سفارش به توحید الهی باید شده باشد! چه آنکه مواجهه ما بندگان با خالق هستی درهمه حال می بایست پیوسته باشد و اساس قدرت عالم را ازاو بدانیم ودرهمین راستاست که یک انسان دیندار ،خداوند را درهمه امور توانای مطلق می شناسد ،جالب توجه اینکه درتوصیه های نبوی و امامان ما وارد شده که درماه شعبان به ذکرهفتادمرتبه استغفار درهر روز ازاین ماه اهتمام شود ، گویا فلسفه ای توحیدی در این سفارش نهفته است، ماهی که یادآور میلاد باسعادت منجی عالم بشری است،راهبری که درپی بازگرداندن قدرت حاکمه به ستمدیدگان و ضعیفان عالم است. قطعا انسانی که می خواهد ولیٌ زمان خویش را پیروی کند لازم است تمام افکارش مخلصانه وتوحیدی باشدتا کاراو مورد رضایت ولیٌ زمان قرارگیرد. مسلما آن حضرت از یارانی استقبال خواهد کرد که خداوند را بالاترین قدرت گیتی قلمداد کنند و منجی عالم را در حقیقت بجای پادشاهی دنیا،فرمانبر محض خداوند در این حرکت مبارک محسوب کنند. در سخنی که به حضرت حجت علیه السلام منتسب است فرموده اند ما دررعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم ویادشماراازخاطر نبرده ایم که اگر جزازاین بود گرفتاری هابه شماروی می آوردو دشمنان ,شمارا ریشه کن می کردند ، پس تقوای الهی پیشه خود سازید و مارا پشتیبان باشید-۲- که این نتیجه گیری حضرت، با آوردن واژه "پس"تداعی گر این حقیقت است که رعایت حال پیروان منوط به یادآوری حق متعال است ،این نکته توحیدی می تواند چراغ راه ما درکشف معیارهای آن امام همام تلقی شود. نکته سوم وپایانی که به نوعی با دو نکته قبلی در ریشه مطلب پیوند دارد اشاره ای است به یک خصلت نامناسب که درمیان هواداران سرسپرده و ناآگاه به شکل خزنده ای سرایت می کند و پیشوایان دینی ما درباره آن اعلام خطر کرده اند ؛ ابتدا از نهج البلاغه مولاعلی علیه السلام شروع می کنیم که درفرازی از آن فرمودند ؛دوکس بخاطرمن نابود می شوند ؛ یکی آنکه آن کسی که مرا بیش از آنچه که هستم ستایش کرد و درحق من زیاده رفت و غلو نمود،ودوم آن کس که بامن دشمنی کرد و کینه توز شد.-۳- دراین گفتار،روی بحث ما به آن دسته است که درحق امام با مدح زیاده از حد ،جفا کردند ،این گرایش افراطی متاسفانه پس از سپری شدن دوران امامت مولاعلی علیه السلام ادامه یافت تاجایی که امامان بعدی نیز ازاین زیاده روی ابراز نارضایتی نمودندتا آنکه می رسیم به زمان غیبت صغرای حضرت ولی عصر،درود حق تعالی براو باد . درکتاب معتبر "الاحتجاج" شیخ طبرسی، ایشان به دودسته از مسلمانان که دربرابرهم ایستادند اشاره نموده است،گروهی که مشهور به اهل تفویض وغُلات شیعه شدند . معتقد بودند تمام امر عالم را خداوند به امام واگذار کرده و به قدرت مطلق ایشان عقیده داشتند، درتوقیعات شریفی که به امام منتظر منتسب است، نایب آن حضرت، جناب محمد ابن عثمان ،از امامش درباره درستی اعتقاد این گروه کسب تکلیف می کند. جای تاسف است که این توقیع حضرت کمتر درمحافل ومجالس مطرح شده ،ایشان همچون جد بزرگوار شان حضرت علی علیه السلام نسبت به انحرافات ذهنی این افراد غالی و ستایشگران افراطی اعلام خطر کرده اند-۴- ودرتوقیع دیگری درپاسخ به دوستی به نام محمد ابن علی ابن هلال کرخی ، تعبیرات تند "جهلا ء الشیعه و حمقائهم "(پیروان نادان)را بکار برده اند و فرموده اند که وزن و ارزش دیانت اینان از وزن بال یک پشه کمتراست ! و درپایان نامه این دسته را لعن کرده اند -۵-. این موضعگیری توحیدی تنها به امام اول وآخر ما ختم نمی شود ، بلکه درباره پیشوایان دیگر ما همچون امام حسین و امام رضا علیهم السلام نیز صدق می کند که بعضا درجامعه امروزی ما حرکاتی غلو آمیز درستودن آن حضرات مشاهده می شود ؛ با الگوبرداری ازخود پیشوایان دینی ، نگاه درست باید این باشد که درجاده اعتدال گام زنیم و حدود آن بزرگان را درمجالس مدح رعایت کنیم تا خدای ناکرده درکسوت ستایش غلو آمیز شان مورد لعن امامان بزرگ تشیع قرار نگیریم و سرانجام آنکه امید به این داشته باشیم که از رهروان آگاه آن امام منتظر به شمار آییم. _______________________________________ ۱- اصول کافی ج ۲ ص۴۳۷ روایت دوم ۲- بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۸۱ ۳- نهج البلاغه حکمت ۱۰۹ ۴- الاحتجاج شیخ طبرسی ج۲ ص ۴۷۱ ۵- همان ، ج۲ ص ۴۷۳ فکر رهایی انسانها چه زیباست !فکراینکه بشربتواند سرآمدن حکومت های جور و ستم را در سراسر گیتی شاهد شود . این تصور قشنگ از دیرباز دغدغه ی مکتب ها و گرایش های گوناگون در شرق و غرب عالم بوده ؛از تمدن و باورهای مردم نواحی بین النهرین و فلسطین تااین سو درهندوستان قدیم . جالب ترازآن اینکه دعاها و نویدها برای آمدن کسی ست که درآخرالزمان پرچمدار بزرگ این حرکت عدالت خواهانه می شود. نحله های تاریخی هرکدام به اسم یک ناجی بزرگ اشاره کرده اند؛ اما گذشته ازنام های مختلف که درکتب باستان از آنها یادشده ،ختم شدن به یک هدف مشترک است که همه آن مذاهب را دریک مسیر روشن و رهایی بخش جای داده است . به عبارت دقیق تر فریادی واحد ازهمه این صداها درتاریخ شنیده می شود و آن این است که جهان پس ازآنکه روبه ستم و فساد رفت، منجی ای خواهد آمد تا جهان تشنه نور را از وضعیت تاریک خود برهاند و گیتی رااز بدی ها و نابرابری ها بسوی سعادت و عدالت رهنمون شود،بی تردید این ندای حق طلبانه در طول تاریخ بارها فریادشده و در اوراق ملت ها و مذهب ها نوشته وثبت شده است. در دین مبین اسلام ،مژده پایان رنج ها و استضعاف ملت ها درآیات امیدبخش الهی آمده و به روشنی و جامعیت در نص صریح کتاب مسلمین ،قرآن کریم و روایات واخبار متواتر رهبران دینی طرح شده است . دراین نوشتار سعی می شود با تاکید برسه نکته کلیدی به منتظران حقیقی آن منجی غایب بپردازیم و تکلیف آنها را در زمان غیبت مولایشان بررسی کنیم؛ نکته نخست تقریبا همان بود که درمقدمه مطلب بیان شد یعنی آنکه منجی عالم را تنها متعلق به خود یعنی در محدوده تشیع وحتی اسلام ندانیم . اودادگستر تمام اقطار جهان و به فکرآزادی تمام ملت های جهان است؛ پس نباید این حرکت بزرگ را محلی وبومی قلمداد کنیم و ناجی را تنها متعلق به خویش بدانیم ،شاید نامش در آیین های زمینی و آسمانی متعدد باشد اما چهره و اراده برحق او برای ساکنان سراسر زمین آشنا و محبوب است. نکته دوم آنکه اگر ما درانتظار آن ظهور بزرگ بسر می بریم نباید فراموش کنیم که همه ی بودن ها و شدن ها در عالم هستی تنهابه اذن باکفایت حضرت حق تعالی به تحقق می رسد و هیچگاه نباید از این حقیقت عظیم ،غفلت کنیم .چون بنابه فرمان کتاب آسمانی که بی هیچ کم وکاستی در دستان ماست، وظیفه اولین وآخرین ما بندگی خالصانه حضرت رب العالمین است وبس ؛تمامی نیات و اعمال ما باید توحیدی ترسیم شود ؛به معنای دقیق کلمه ، فقط برای تحقق امر خدا باشد و بخصوص در مسیر یاوری منجی عالم بشری،این مهم ،می بایست اصل و جوهره حرکت ما قلمداد شود ، بطور مثال در آموخته های ما ازآموزگار مذهب جعفری امام صادق، درود خدا براو باد ، آمده که اگر کسی گناهی مرتکب شد خداوند هفت ساعت از شبانه روز به او مهلت دهد پس اگر از خدا(دست کم) سه بار آمرزش بطلبد و درپیشگاه پروردگارش بگوید استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم چیزی براو نوشته نشود.-۱- یعنی نباید بگذارد که زمان زیادی از لحظه ارتکاب گناه بگذرد و اولین سفارشی که به این بنده خاطی شده آن است که باخلوص نیت ذکر وحدانی برزبان جاری کند تا آن معصیت در کارنامه اوثبت نشود ؛زیرا نظر به اینکه بنده گناهکار بسوی خالقش باز میگردد لطف پروردگار به خواست ربوبی شامل او می شود واز این عمل درکتاب اعمالش اغماض می شود . غرض از بیان این حدیث جعفری ،برای نزدیکی ذهن مان به این حقیقت است که وقتی برای خطای بندگان اینهمه سفارش به یادآوری ذکر نام خدا شده پس دیگرخودتان حساب کنید در زمانی که بخواهیم حرکتی وجنبشی دور از گناه ومعصیت انجام دهیم چقدر سفارش به توحید الهی باید شده باشد! چه آنکه مواجهه ما بندگان با خالق هستی درهمه حال می بایست پیوسته باشد و اساس قدرت عالم را ازاو بدانیم ودرهمین راستاست که یک انسان دیندار ،خداوند را درهمه امور توانای مطلق می شناسد ،جالب توجه اینکه درتوصیه های نبوی و امامان ما وارد شده که درماه شعبان به ذکرهفتادمرتبه استغفار درهر روز ازاین ماه اهتمام شود ، گویا فلسفه ای توحیدی در این سفارش نهفته است، ماهی که یادآور میلاد باسعادت منجی عالم بشری است،راهبری که درپی بازگرداندن قدرت حاکمه به ستمدیدگان و ضعیفان عالم است. قطعا انسانی که می خواهد ولیٌ زمان خویش را پیروی کند لازم است تمام افکارش مخلصانه وتوحیدی باشدتا کاراو مورد رضایت ولیٌ زمان قرارگیرد. مسلما آن حضرت از یارانی استقبال خواهد کرد که خداوند را بالاترین قدرت گیتی قلمداد کنند و منجی عالم را در حقیقت بجای پادشاهی دنیا،فرمانبر محض خداوند در این حرکت مبارک محسوب کنند. در سخنی که به حضرت حجت علیه السلام منتسب است فرموده اند ما دررعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم ویادشماراازخاطر نبرده ایم که اگر جزازاین بود گرفتاری هابه شماروی می آوردو دشمنان ,شمارا ریشه کن می کردند ، پس تقوای الهی پیشه خود سازید و مارا پشتیبان باشید-۲- که این نتیجه گیری حضرت، با آوردن واژه "پس"تداعی گر این حقیقت است که رعایت حال پیروان منوط به یادآوری حق متعال است ،این نکته توحیدی می تواند چراغ راه ما درکشف معیارهای آن امام همام تلقی شود. نکته سوم وپایانی که به نوعی با دو نکته قبلی در ریشه مطلب پیوند دارد اشاره ای است به یک خصلت نامناسب که درمیان هواداران سرسپرده و ناآگاه به شکل خزنده ای سرایت می کند و پیشوایان دینی ما درباره آن اعلام خطر کرده اند ؛ ابتدا از نهج البلاغه مولاعلی علیه السلام شروع می کنیم که درفرازی از آن فرمودند ؛دوکس بخاطرمن نابود می شوند ؛ یکی آنکه آن کسی که مرا بیش از آنچه که هستم ستایش کرد و درحق من زیاده رفت و غلو نمود،ودوم آن کس که بامن دشمنی کرد و کینه توز شد.-۳- دراین گفتار،روی بحث ما به آن دسته است که درحق امام با مدح زیاده از حد ،جفا کردند ،این گرایش افراطی متاسفانه پس از سپری شدن دوران امامت مولاعلی علیه السلام ادامه یافت تاجایی که امامان بعدی نیز ازاین زیاده روی ابراز نارضایتی نمودندتا آنکه می رسیم به زمان غیبت صغرای حضرت ولی عصر،درود حق تعالی براو باد . درکتاب معتبر "الاحتجاج" شیخ طبرسی، ایشان به دودسته از مسلمانان که دربرابرهم ایستادند اشاره نموده است،گروهی که مشهور به اهل تفویض وغُلات شیعه شدند . معتقد بودند تمام امر عالم را خداوند به امام واگذار کرده و به قدرت مطلق ایشان عقیده داشتند، درتوقیعات شریفی که به امام منتظر منتسب است، نایب آن حضرت، جناب محمد ابن عثمان ،از امامش درباره درستی اعتقاد این گروه کسب تکلیف می کند. جای تاسف است که این توقیع حضرت کمتر درمحافل ومجالس مطرح شده ،ایشان همچون جد بزرگوار شان حضرت علی علیه السلام نسبت به انحرافات ذهنی این افراد غالی و ستایشگران افراطی اعلام خطر کرده اند-۴- ودرتوقیع دیگری درپاسخ به دوستی به نام محمد ابن علی ابن هلال کرخی ، تعبیرات تند "جهلا ء الشیعه و حمقائهم "(پیروان نادان)را بکار برده اند و فرموده اند که وزن و ارزش دیانت اینان از وزن بال یک پشه کمتراست ! و درپایان نامه این دسته را لعن کرده اند -۵-. این موضعگیری توحیدی تنها به امام اول وآخر ما ختم نمی شود ، بلکه درباره پیشوایان دیگر ما همچون امام حسین و امام رضا علیهم السلام نیز صدق می کند که بعضا درجامعه امروزی ما حرکاتی غلو آمیز درستودن آن حضرات مشاهده می شود ؛ با الگوبرداری ازخود پیشوایان دینی ، نگاه درست باید این باشد که درجاده اعتدال گام زنیم و حدود آن بزرگان را درمجالس مدح رعایت کنیم تا خدای ناکرده درکسوت ستایش غلو آمیز شان مورد لعن امامان بزرگ تشیع قرار نگیریم و سرانجام آنکه امید به این داشته باشیم که از رهروان آگاه آن امام منتظر به شمار آییم. _______________________________________ ۱- اصول کافی ج ۲ ص۴۳۷ روایت دوم ۲- بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۸۱ ۳- نهج البلاغه حکمت ۱۰۹ ۴- الاحتجاج شیخ طبرسی ج۲ ص ۴۷۱ ۵- همان ، ج۲ ص ۴۷۳



  • نظرات() 
  • پیش بینی روایت؛ناممکن/فیلم بن بست ۴۴

    این فیلم آقای آرون هاروی بدجوری فکر منو مشغول کرد خودش هم زحمت سناریو را کشیده ،درفیلم بن بست ۴۴ بازیگران برجسته ای حضور دارند؛ازهمه مهمتر فارست ویته کر که با گوست داگ خیلی چشمگیرشد و همینطور بروس ویلیس با چند اثر اکشن و دراماتیک مثل جان سخت ها ازاینها بگذریم به اصل مساله بپردازیم پیش ناپذیری اثر است که حقیقتا نمی توان ادامه کار را حدس زد رییس باند قاچاقچی ها که ویلیس باوجود بالا رفتن سنش بی نقص پیش رفته و آدم هایی مثل ویته کر را بعنوان تحویل دهنده داشته و همچنین زنانی که وظایف پیچیده درقبال رییس مستبد خود مل ایفا می کنند اما یکی از آنها مالین اکرمان درنقش تس جیب بر کار را به جاهای باریکی می کشد باید کاررا تا آخر ببینی تا پی ببری چطور می شود ذائقه حدسیات تماشاچی فیلم از کار بیفتد و گزینه های انتخاب گزینه های بعدی بسیار سخت شود به هرحال بازی ویته کر خیره کننده است و انرژی خود را بطور کامل درفیلم بازتاب داده است و همچنین مونتاژ های میانه کار دراوج خود به ابهام روایت کمک می کند مخصوصا زمانی که ویته کر قصه کوتاه رییس مل را درکافه خونین همذات پنداری می کند و آنگاه است که یک نمای کاملا سورریالیستی خلق می شود هرچند فلاش فوروارد رونی چندثانیه ای بیشتر نیست امابرای مخاطب فیلم اثرگذاری عجیبی دارد زمانی که او فارست ویته کر را درنقش یک گاوچران بلاتکلیف و خلع سلاح شده می بینید .تولید فیلم به ۲۰۱۱ میلادی برمی گردد اما شما هنوزهم با یک اثری مواجه هستید که طراوت ذاتی خود را همچنان در دل خود دارد.



  • نظرات() 
  • لس آنجلس در تباهی/نقدفیلم بچه عوضی

    روزنامه جام جم > شماره 2566 2/3/88 > صفحه 9 (رادیو و تلویزیون) لس آنجلس در تباهی نویسنده: محمدجواد لسانی دیدن یك فیلم خوب كه بتازگی تولید شده و در یك بعدازظهر تعطیلی از تلویزیون پخش می شود می تواند مسبب برخی اتفاقات شود. اول از همه علاقه مخاطبان را به رسانه ملی افزون تر می كند، ولی از سوی دیگر توقع همین علاقه مندان را بالامی برد تا جایی كه با تماشای این گونه آثار خوب دیگر تحمل پخش آثار نازل و سطحی را نخواهد داشت. فیلم «گمشده» ساخته كلینت ایستوود جزو این دسته آثار به یاد ماندنی است. نام اصلی فیلم Changeling به معنای بچه عوضی است و در اصطلاح قدیمی به بچه ای گفته می شود كه پریان در قبال بچه ربوده شده جایگزین می كنند. جالب است كه كلینت ایستوود بازیگر پیشكسوت سینما، به اندازه كافی با آثاری چون «به خاطر یك مشت دلار» و «خوب، بد، زشت» به شهرت جهانی رسیده است، اما همچون همتای بازیگر خود، مل گیبسون توانسته در دوران بازنشستگی این بار در جایگاه كارگردانی فیلم، حرفی برای گفتن داشته باشد و حتی 2 جایزه اسكار كارگردانی و بهترین فیلم را پیش از فیلم گمشده نصیب خود كند، یكی برای «نابخشوده» و دیگری برای فیلم «عزیز میلیون دلاری.» این اثر نوستالژیك با نام اصلی بچه عوضی حكایت دیگری دارد. داستان فیلم بین سال های 1928 تا 1933 در شهر لس آنجلس آمریكا می گذرد و حسن كار به این است كه كاملاواقعی است و بنا به گفته خود فیلمساز، یكی از 3 دوره تباه گسترش فساد پلیسی و اداری در شهر لس آنجلس را به تصویر می كشد و از بخت خوش كارگردان، فیلمنامه نویس كار، جی مایكل اشتراچینسكی توانسته از یك واقعه تلخ اجتماعی كه در زمان خود تبدیل به یك جنجال خبری شد، درام ارزشمندی تهیه كند. ماجرای فیلم، شرح حال یك زن به نام كریستین كالینز است كه نقش او را آنجلینا جولی ایفا می كند. وی زنی كارمند است و به سبب فقدان همسر در یك اداره دولتی به سختی تمام كار می كند تا وسایل رفاه تنها فرزند كوچكش والتر را فراهم سازد، اما از بد حادثه عصر یك روز كاری، دیر به خانه می رسد و فرزند خود را در خانه نمی یابد. پلیس پس از 5 ماه جستجو برای آن كه غائله را بخواباند پسر دیگری را به جای والتر به مادر تحمیل می كند، اما كریستین با سرسختی خواستار بازگشت فرزند واقعی خود است، در حالی كه تمام نهادها و متولیان رسمی و دولتی نسبت به این احساس مادرانه جبهه گیری می كنند، ولی او زیر بار نمی رود تا آنجا كه سر از بیمارستان روانی در می آورد تا صدای او را خفه كنند. در واقع می توان گفت كلینت ایستوود با تمركز روی گم شدن یك بچه از مادری حساس كه در دیالوگی اعلام می كند «او همه چیز من است» و از طرفی، سرنوشت او نیز نامعلوم است درام داستان را به درجه جوش می رساند؛ البته فیلمساز قبلادر فیلم «رودخانه مرموز» بحران بچه ها را به شكلی دیگر كه معصومیت آنها به خطر می افتد طرح كرده بود، اما در اینجا كار را پخته تر و فارغ از هر نوع اضافه ای تمام می كند. در فیلم گمشده، دستگاه حكومتی به زن تلقین می كنند كه آدم ها عوض می شوند و فرزند تو نیز عوض شده، اما كریستین هرگز نمی پذیرد و خود را به عنوان یك نیروی معترض حفظ می كند و حقیقت این است كه فیلمساز با انتخاب تم عدالتخواهی سعی می كند مهم ترین راز جذابیت را در اثر هنرش به وجود آورد و تا حدود زیادی در این امر به موفقیت می رسد. كلینت ایستوود زمانی كه فیلم گمشده را در ماه می 2008 در جشنواره كن به نمایش گذاشت، فیلم قدیمی او به نام «هری كثیف» كه در مقام بازیگر اصلی در فیلم حضور داشت هنوز از ذهن ها پاك نشده بود. ایستوود در آن اثر كه نزدیك سی و اندی سال پیش ساخته شد همین فساد آشكار در دستگاه پلیس آمریكا را به معرض دیدعموم گذاشت و انصافا آن اثر نیز با مهارت وی به یاد ماندنی باقی ماند. اگر از زاویه ای عمیق تر به فیلم گمشده بنگریم به موضوع مهم بحران هویت در جامعه آمریكایی می رسیم و در چند صحنه از فیلم، كریستین به مشخصات ویژه فرزندش والتر تاكید می كند درحالی كه جامعه و نظام پلیسی با این نقطه گذاری و نگرش دقیق او مخالفت می كند و از او می خواهند كه مثل دیگران بشود و حساسیت خود را كنار بگذارد و تبعیت محض را پیش بگیرد تا حدی كه این انقیاد و توتالیتاریسم، كریستین را به نفرت از محیط زندگی اش می كشاند. بازی حرفه ای و نافذ آنجلینا جولی بر ارزش های كار افزوده است و ایستوود را راضی كرده و جالب آن كه خود جولی دركنفرانسی مشترك با فیلمساز به زمان مرگ مادرش كه درست 3 ماه پیش از بازی در فیلم گمشده اتفاق افتاد، اشاره می كند. او معتقد است این واقعه تلخ كمك زیادی به جا افتادن در نقش مادر كرد. اگر از نظر رفتارشناسی به بازی جولی دقت شود، ویژگی هایی مثل راه رفتن با قوز مختصر در پشت گردن و تكان زیاد دست ها كه مختص زنان ابتدای قرن بیستم است، به چشم می خورد و با تیپولوژی لباس و كلاه او همخوانی پیدا می كند. لازم است در اینجا به طراحی صحنه و لباس هم در این اثر اشاره كرد كه فاصله 5 سال بعد در داستان با تغییر لباس و كلاه كریستین جلو رفته و در این زمینه هم مطالعه كافی صورت گرفته است. همچنین جدای از بازی این زن باید به بازی زیرپوستی جیسون باتلر هارنر در نقش قاتل بچه ها نگاه دقیقی كرد و از او نیز به سبب انرژی فوق العاده ای كه در تطبیق نقش بویژه در صحنه های اعدام به خرج داد، قدردانی كرد. از دیگر مولفه های نیرومند فیلم نورپردازی فكورانه ای است كه در بیشتر صحنه های كلیدی فیلم خودنمایی می كند، به طور مثال مشاجره كریستین در دفتر پلیس كه با نور موضعی مناسبی طراحی شده و به طور كلی بیننده در پس زمینه شخصیت اصلی فیلم سیاهی مطلق را شاهد است تا در نتیجه بر ابهام مخاطب در تعیین سرنوشت مادر و فرزند افزوده شود و همچنین نوارهای تاریك و روشن برچهره ها، نشان از رو نشدن كامل حقیقت است. در ضمن موسیقی انتظار با پیانو در اوایل فیلم و زمزمه اضطراب با ویولن در اواخر فیلم، از تدبیر خوب ایستوود در مقام آهنگساز فیلم حكایت می كند. در پایان باید گفت اعطای جایزه نخل كن در 79 سالگی فیلمساز با عنوان یك عمر دستاورد و جایزه جهانی انجمن منتقدان فیلم زنان به این فیلم، نشان از مسیر خوب این فیلمساز در انتخاب تم مطالبه عدالت در بیشتر آثار او دارد. محمدجواد لسانی □ روزنامه جام جم، شماره 2566 به تاریخ 2/3/88، صفحه 9 (رادیو و تلویزیون



  • نظرات() 
  • نقد فیلم گوژپشت اثرفیلیپ دوبروکا

    دوك ها می میرند نویسنده: محمدجواد لسانی

    ممكن است بسیاری از دوستداران سینما، نسبت به دخالت ادبیات در كار سینما خوشبین نباشند؛ این ذهنیت به دوران اول تاریخ سینما برمی گردد، مدت زیادی از تولد سینما نگذشته بود كه ادبیات با پیشینه چندصد ساله حكم پدرخوانده را برای این صنعت هنر نوظهور پیدا كرد تا بتواند هویتی شبیه خودش را به او تحمیل كند، اما غافل از آن كه سینما هر چه پیش رفت، هویتی مستقل از ادبیات به خود گرفت و تجربه های اولیه ادبیات در سینما صورت خوشی نگرفت و حتی كار به جایی رسید كه نهضت آوانگارد در فرانسه چنان راه افراط پیمود كه در پایان به سینمای ضدقصه رسید؛ اما این تمام حقیقت نبود؛ سینما می خواست به حیات خود ادامه دهد. از این رو، به خون تازه ای نیاز داشت و این بیانگر این بود كه فصل خوبی در راه است. احساس نیاز بخشی از سینما به آثار اقتباس روز به روز عینی تر شد تا آنجا كه كار از نو آغاز شد و آثار برجسته ادبیات جهان با نگاه بصری سینما به تصویر كشیده شدند و بهره كهن ادبیات را صدچندان كردند و حتی نقاط كور و خاكستری در زیر متن ها را به منظر دید مخاطبان كشاندند. اینك زمانی است كه می توان به جرات با حفظ تمامیت سینما، اقتباس های موفقی را به عمل درآورد، حالامی توان از ادبیات و قصه های كهن و شاید فرازی از یك شعر قدیمی و حتی از یك تابلوی نقاشی اقتباس و الهام گرفت. این شیوه كار نه فقط كمك به بازخوانی ادبیات است بلكه می تواند پلی باشد تا سینما با جوهره و غنای بیشتری با علاقه مندانش پیوند ایجاد كند و حتی این مددرسانی توانسته دوطرفه هم باشد، زیرا از بركت برخورد سینما و ادبیات در دنیای امروز، دیگر این گونه نیست كه یك نویسنده رمان در بند توصیف های مطول بماند و بلكه با زایش یك بعدی بصری، كلمات داستان همچون شات های سینمایی و جملات و پاراگراف ها همچون پلان و صحنه دیده شوند و به نوعی تدوین درونی هم برسند. از شمار كارهایی كه توانسته به وام گیری خوب سینما از ادبیات بها بدهد، مجموعه برنامه ای تلویزیونی است با نام «سینما اقتباس» كه مدتی است این كار تركیبی را یكشنبه شب ها از شبكه 4 سیما مشاهده می كنیم؛ برنامه ای كه با تهیه و كار علی سلیمانی توفیق داشته و با یك كار گروهی منسجم و كوشا به اهداف برنامه ای خود رسیده است. پورعلم مجری كارشناس برنامه، هدایت زاده با برنامه ریزی و انتخاب آثار و حسینی زاد مجری طرح و هماهنگی كارها، افرادی هستند كه تاكنون توانسته اند طراوت برنامه را حفظ كنند تا از آسیب های جدی این گونه مجموعه ها همچون افت و در جا زدن در قسمت های میانی در امان بمانند. باری یكشنبه شب این هفته سینما اقتباس فیلمی را برای نمایش برگزید كه از چند زاویه واجد شرایط مناسبی برای پخش بود. نام اثر «گوژپشت» به كارگردانی فیلیپ دوبروكا است، این اثر با روایتی روان از رمان نویس قرن 19 به نام «پل فوال» داستانی متنوع و جذاب را به علاقه مندان سینمای فرانسه در سال 1997 میلادی پیشكش كرد؛ هرچند این رمان در سال 1857 میلادی نوشته شد و در پاورقی های جراید پاریس برای اولین بار منتشر شد، اما در حقیقت حكایتگر دوره ای از تاریخ اشرافی و طبقاتی فرانسه است كه به اواخر قرن 17 میلادی مربوط می شود. زمانه ای كه روزگار حكمرانی دوك ها و رقابت درونی آنان بر سر تصاحب قدرت و بهره كشی از طبقه محروم و تهیدست پاریس است كه در فیلم به مردمانی تشبیه شده كه در خرابه ها و زیر پل ها زندگی را گذران می كنند. 2 تن از دوك های سلطنتی بر سر ازدواج با یك دوشس رقابت سخت و خونینی را آغاز می كنند و در این میان، یك معركه گیر از لایه های فقیر مردم كه حتی پیش از برخورد با دوك، نامی برخود نداشته از دوك ها فراتر می رود و انسانی تر از آنان عمل می كند و در ایفای مسوولیت پدرخواندگی نسبت به دختر رها شده دوك مقتول، سنگ تمام می گذارد و او را دور از چشم دربار بزرگ می كند تا دختر با خصلتی همچون اهالی كوچه و خیابان به بلوغ برسد و ظریف تر آن كه مهارت شمشیر بازی را از پدرخوانده معركه گیر فرا بگیرد هر چند او نیز از پدر واقعی دختر این فن را آموخته است. در نهایت این دختر به كمك مرد بی نام و نشان، وارث دارایی پدر مقتول خود می شود و دوك غاصب به دست شوالیه معركه گیر در كاخ كشته می شود. فیلم توانسته بر خلاف ریتم كند این گونه آثار كهن، با ضرباهنگی روان قصه خود را تعریف كند و حتی در دیالوگ نویسی تنها به گفتگوهای كوتاه و عمیقی بسنده كند كه نمونه وار می توان به این چند گفتار اشاره كرد: پاریسی ها همه جا می خندند جز در اجراهای كمدی! یا دوك در پنهان كردن احساسات خود نسبت به دوشس كلامش را می برد و می گوید: طوری تربیت نشدم كه احساساتم را آشكار كنم یا در توصیف مرگ یك به اصطلاح نجیب زاده در دربار گفته می شود: زندگی مسخره، مرگ مسخره او همین گونه روی سنگفرش های خیابان افتاده بود! فیلم در اجرا با فضاسازی های تاریخی خود و نورپردازی موضعی در تالارها و اتاق ها از چشم اندازهای زیبای طبیعت بكر غافل نمانده و برخی وقایع كلیدی ماجرای فیلم را در همین مسیرهای چشم نواز رقم زده است. همچنین در انتخاب بازیگران، فیلمساز قوی عمل كرده است بویژه دانیل اتوال در نقش معركه گیر و مری گیلیان در نقش اورور دختر دوك دونور توانسته اند بازی های ماندگاری از خود به جا گذارند. بر همین اساس می توان به صحنه های گیرای فیلم نگاهی افكند از جمله صحنه تكان هنده قتل عام مهمانان جشن ازدواج دوك در نمای باز و شمع آجین شدن چهره یك مهمان مرده در نمای بسته كه بسیار ماهرانه طراحی شده است. گوژپشت توانست از جهات مختلفی كاندیدای جوایز جشنواره سزار فرانسه شود و بویژه در صحنه پردازی جایزه اصلی را نصیب خود سازد. اما به تقدیر این كار با آثار برجسته و موفق سینما پیوند می خورد و دیدن آن برای سینما دوستان مغتنم است. محمدجواد لسانی □ روزنامه جام جم، شماره 2543 به تاریخ 6/2/88، صفحه 9 (سینما)



  • نظرات() 
  • نقدانیمیشن فرمانروایان مقدس

    MGID2835 magiran.com > روزنامه جام جم > شماره 2527 18/1/88 > صفحه 9 (سینما) > متن فرمانروایان مقدس و یك اتفاق مبارك در انیمیشن نویسنده: محمدجواد لسانی

    زمانی دلمان به كارهای كوتاه انیمیشن خوش بود كه در كانون پرورش فكری ساخته می شد كه به سبب داشتن پیام های جهانی در جشنواره های معتبر بین المللی، جوایزی یا دست كم دیپلم افتخاری كسب می كردند. اما مصرف واقعی و اصلی تلویزیون ملی ما خیل انبوه تولیدات رنگارنگ كارتونی بودكه از مغرب زمین بویژه آمریكا و این اواخر مشرق زمین بویژه ژاپن سرازیر پخش در برنامه كودك می شد. در حالی كه اكنون بی مجامله و بدون هیچ شعاری باید اذعان كرد صدای پای دگرگونی در هنر انیمیشن ایران به گوش می رسد، حتی كسانی كه گوش سنگینی برای شنیدن دارند حالااین طنین را واضح می شنوند! این حقیقت است كه تولیدات حرفه ای و با مدت زمان بلند در موسسات و كارگاه های داخل كشور آغاز شده و محصولات آن یك به یك در حال رو شدن است. از این روی شایسته است این جهش محسوس در رشته انیمیشن را در درجه نخست به هنرمندان خستگی ناپذیر آن و در ثانی به كارگزاران و حامیان واقعی این هنر ماندگار تبریك گفت. نمونه قابل اشاره از این دست آثار انیمیشن وطنی، كاری است به نام فرمانروایان مقدس كه در نوروز امسال از شبكه قرآن سیما پخش شد. این كار پیچیده و سنگین با مدت زمان بلند داستانی توانست وقت طلایی كنداكتور این شبكه را پر كند. داستان جذاب فرمانروایان مقدس برگرفته از قصه قرآنی حضرت سلیمان و مخالفان داخل اورشلیم و از سوی دیگر، ماجرای ملكه سباست. در پرداخت داستان این كار و نیز در طراحی و اجرای تصویری آن نكته هایی خاص وجود دارد كه شایان دقت نظر برای صاحبان كار است تا در آینده آثار بی نقصی را شاهد باشیم. نكته یك از نظر كار مخاطب شناسی هنگام متن نویسی شایسته است بروشنی مقطع سنی مخاطب اثر از سوی نویسنده در نظر گرفته شود تا این گونه كه در این كار شاهد هستیم، دچار تشویش و عدم انسجام نشویم به طوری كه در مواقعی از ماجرای داستان، بچه ها مجذوب ماجرا می شوند و گاهی كلام سخنران و نوع انتخاب واژگان شخصیت اصلی داستان آنچنان دشوار و مطول می شود كه حتی یك جوان نیز دریافت مطلب را برنمی تابد. نكته دو بهتر آن بود كه در این تك برنامه انیمیشن، 2 قصه سنگین در كنار هم، جای نمی گرفت و این ضرورتی است كه داستان نویسان انیمیشن به آن اشاره كرده اند. در فرمانروایان مقدس براحتی می شد قصه بلند و گیرای حضرت سلیمان نبی و ملكه سبا را به طور مستقل و بدون طرح ماجرای توطئه گری شمعون و پدرش و گروه های مخفی معارض بیان كرد، به شكلی كه انحرافی از داستان اصلی رخ ندهد. این شگرد در تفكیك 2 داستان بلند سبب می شد 2 برنامه با داستان بلند داشته باشیم تا از ظرایف و حاشیه های هر دو قصه در 2 قسمت بهره مند شویم. نكته سه سكانس آغازین فرمانروایان مقدس با نماهای متنوع هوایی از اورشلیم قدیم نقش می گیرد و ظریف تر آن كه نماهای اكستریم لانگ (بسیار بلند) از چشم اندازهای وسیعی از مردم تماشاچی را از زاویه بالامی بینیم كه در آثار انیمیشن تولید داخل بسیار نادر بوده و یا اصلادیده نشده است. آنگاه به آهستگی از دید هوایی به تالار اصلی سخنرانی می رسیم كه ترسیم اجزا و وسایل موجود در شهر، به مهارت صورت گرفته است، اما زمانی كه به مردم و سخنران نزدیك می شویم، در برابر كوششی كه در جلوه نمایی عمارت ها و معماری شهر شده، همسانی و طبیعی نمایی خود را از دست می دهد؛ زیرا آدم های داستان بر خلاف خطوط متقاطع و ساكن شهر، نیازمند طراوت و انعطاف بیشتری هستند كه با نقوش بی جان تفاوت ماهوی دارند و در واقع واژه لاتین انیمیشن به معنی دقیق جان بخشی به موجودات، بویژه آدم های داستان است و در این بخش پراهمیت كار باید در انتظار تلاش و تجربه غنی تر هنرمندان ایرانی نشست. جمعیت ایستاده در برابر سخنران به سبب كم تحركی و نداشتن فیگورهای آشنای ذهن در تقابل با طراحی خطوط پیچیده شهر اورشلیم قدیم، عقب می مانند. نكته چهار در ادامه نكته سه باید گفت تحقق و بروز احساسات انسانی در پهنای چهره آدم ها بویژه شخصیت های اصلی داستان، تلاش و مرارتی بیش از این می طلبد. چهره هایی كه از نزدیك دیده می شوند، اغلب حالت خشك و بی انعطاف دارند و تداعی گر ربات ها هستند تا آدم های واقعی. در این باره شایسته است نمونه های خوب در كارتون های معروف خارجی بررسی شود تا باورپذیری چهره های نقش شده محقق شود. آیا بهتر نیست برای كاری به این عظمت كه جایگاهی در قصه های قرآنی دارد، روی عمق احساسات انسانی كه اصطلاحا ری اكشن نامیده می شود و در خطوط لغزان چهره ها متبلور می شود، بیش از این كه هست حوصله و زمان صرف می شد؟ نكته پنج باز هم در ادامه 2 نكته پیشین ترسیم چهره های یك ملت، بررسی و پژوهشی مردم شناسی می طلبد و مطالعه قوم شناسی سبب می شود چهره ها را در هر جغرافیا و اقلیمی هویت مستقل بخشیم. پرسش این است كه آیا واقعا چهره بلقیس (ملكه سبا) باید این گونه نقش می شد؟ بیننده در نگاه اول به چهره وی تصور می كند كه یك زن انگلیسی یا كانادایی را مشاهده می كند، در حالی كه از نظر ریخت شناسی باید این زن به مردمان مشرق زمین شبیه تر باشد و همین اشكال به چهره دیگر شخصیت های اصلی وارد است (البته انصافا باید طراحی چهره شمعون و مخالفان را از این موضوع استثناء كرد؛ زیرا آشناتر به نظر می رسند) . نكته شش در برخی صحنه های گفتگو سخنران برای تفهیم كلام از دستانش بهره می گیرد، اما سرعت تكان دست ها و لبان او با ریتم كلام سازگار نیست. خوب است هنگام دوبلاژ دقت بیشتری صرف شود. نكته هفت مشاهده شد كه در چند صحنه معدود، موسیقی متن با صدای نریشن هماهنگ نیست و بویژه زمانی كه روایت خوانده می شود موسیقی متن (با وجود خوش آهنگ بودن آن) آزاردهنده و پوشاننده كلام می شود و از انتقال شفاف گفتار متن جلوگیری می كند. نكته آخر بروشنی دیده می شود كه چرخ تولید در ساخت انیمیشن های بلند و حرفه ای در موسسات داخل كشور به حركت درآمده است و تولیدات بویژه قرآنی هنرمندان انیمیشن كار در حال تثبیت است. رویكرد اصلی این جریان انتخاب سوژه از آثار پرارج متون دینی و روایی است كه به جرات می توان گفت هر چه این آثار با پختگی بیشتری نسبت به كارهای گذشته خلق شوند، می توانند با آثار برجسته خارجی كه پیام های بعضا محدود و نازلی دارند، مقابله و رقابت كند و حتی خود را در عرصه بین المللی به مخاطبان جهانی بشناسانند و جریانی نوپدید در مكتب خویش شوند. این مستلزم دقت و حوصله و كوشایی افزون تر این هنرمندان از یك سو و همچنین حمایت فكری و مالی بالاتری از سوی متولیان دولتی است؛ زیرا بیش از هر حرفه هنری، كارگاه های بی ادعای انیمیشن كار به تغذیه و حمایت نیاز دارند؛ همچنان كه اینك نمونه موفق آن را در تولیدات موسسه فرهنگی هنری صبا شاهد هستیم. محمدجواد لسانی □ روزنامه جام جم، شماره 2527 به تاریخ 18/1/88، صفحه 9 (سینما



  • نظرات() 
  • جنایتکاران غافلگیر می کنند/نقد فیلم رودخانه سرخ

    بیشتر سینمادوستان، «ژان رنو» را خوب می شناسند. این بازیگر دلنشین فرانسوی با فیلم هایی مانند نیكیتا (1990) ، لئون كه در ایران با نام «حرفه ای» معروف شده (1996) ، رونین (1998 بازی در كنار رابرت دنیرو) و رمز داوینچی (2006) ، توانسته است جایی مطمئن در میان علاقه مندان سینما در ایران برای خود پیدا كند. زیبایی كار ژان رنو بیشتر به نگاه های عمیق او در سكوت بین گفتگوهاست، درست در جایی كه مخاطب فیلم در فضایی معمایی غوطه می خورد، ژان با یك مكث ارزشمند او را به همدلی وامی دارد تا پا به پای این بازیگر داغ تا انتهای ماجرا پیش برود. فیلم «رودخانه سرخ» با نام فرانسوی (LES RIVIERES POURPRES) كه چند روز پیش از شبكه 3 سیما به نمایش درآمد، محصول سال 2000 میلادی است كه ژان رنو موفق می شود با كارگردانی قدرتمند ماتیو كاساویتس بار دیگر هنر بازیگری خود را به رخ بكشد. بیننده فیلم همواره می كوشد در میان اتفاقات سیاه و سبعانه قتل كارمندان در یك دانشكده، حتی یك لحظه هم از او دور نشود و بلكه با طرح یك رابطه مستمر با سیمای انسانی ژان رنو در نقش كمیسر «نیمانس» داستان را تا آخر دنبال كند. ماجرای فیلم درباره قتل هایی است كه در یكی از شهرهای كوهستانی فرانسه رخ می دهد و سرنخ آنها به جایی برمی گردد كه هیچ كس به ذهنش خطور نمی كند: دانشكده شهر. پلیس فرانسه به كمك پلیس محلی سرگردان در میان گره پنهان جنایت هاست. اما در این میان شیوه دوگانه كمیسر و پلیس محلی بسیار جالب توجه است، كمیسر نیمانس در برابر سوالات متعدد پلیس همراه، سكوت را ترجیح می دهد و گاهی او را كه متعجب و حیران مانده، تنها می گذارد و جالب تر آن كه رمز قضایا در جایی گشوده می شود كه بیننده را غافلگیر می كند؛ اطلاعات كلیدی نزد خواهران دوقلوست و طرفه آن كه تئوری پردازی قتل ها بر مبنای روش آزمایشگاهی برای بهبود نسل ها و ایجاد نژاد برتر در برابر نژاد ضعیف است! روشی ضدبشری كه مرده ریگ نازی های آلمان برای پیروان جدید در فرانسه است. كلاف ماجرا قدری پیچیده است، اما گزینش یك بازیگر مكمل به نام «ونسان كسل» در نقش پلیس محلی در كنار ژان رنو سبب شده تا با چك و چانه زدن این دو، پاساژهای دلپذیری در فیلم ایجاد شود و جالب ترین بخش مهره چینی در سناریو زمانی است كه پی می بریم ضلع سوم كاراكترها زنی است به نام جودیت (كه نقش آن را نادیا فارس ایفا كرده) كه ابتدا كمیسر را در كشف مساله دچار اشتباه می كند، اما در نهایت این عنصر است كه راز قتل ها را برملامی سازد. نكته دیگر خارج از حیطه بازیگری كه سبب می شود این اثر شكوهمند شود، فیلمبرداری خوب در تعقیب و گریزهای شبانه است تا در فضاسازی، فیلم مهیب تر و تیره تر جلوه كند، خاصه آن كه فصل ساخته شدن فیلم در هوایی سرد و زمستانی انتخاب شده است تا به بیننده القا شود كه روابط بین آدم ها سرد و یخزده است و زمانی كه جلوه های ویژه تصویری با باورپذیری مخاطب به كمك كاساویتس می آیند، فیلم رودخانه سرخ را به جایگاه ارزشمندی در میان آثار سینمای فرانسه می رساند. در بازآفرینی و ساختن لحظات سنگین در این فیلم می توان به دو سكانس خوب اشاره كرد، یكی درگیری نفسگیر و تعقیب خودروی كمیسر از سوی ایادی باند قاتلان كه با یك خودروی سنگین در جاده ای تاریك و متروكه رخ می دهد و سكانس دوم گفتگوی پایانی فیلم بر فراز كوهستان پر از برف گوئرنان فرانسه و سپس سقوط ناخواسته بهمن بر سر آنان است كه با كات روی یك كادر سیاه و مبهم پایان می گیرد. در آخر جا دارد كه به دیالوگ های كوتاه و قشنگ فیلم اشاره كنیم، در صحنه ای كه نادیا فارس در نقش جودیت در برابر سوءظن كمیسر خلع سلاح شده در دو جمله كوتاه كه هر دو پرسشی است و بین آن دو رد و بدل می شود، تماشاچی را بدون فوت وقت به سطح عمیق تر داستان می برد: كمیسر - چرا اینقدر تنفر تو وجودته؟! جودیت - نمی دونم (... !با نگاه به او) تو فكر می كنی من قاتلم؟! به نظر می رسد پخش آثار كلاسیك جدید در میان فیلم های آخر هفته سبب می شود بیننده تلویزیون نگرش های عمیق تری را تجربه كند و خاصه درباره این فیلم به پستی جنایت نازی ها و دنباله روهای امروزی آن در دنیای جدید بیشتر پی ببرد. از این بابت در انتخاب این گونه آثار جای سپاس از واحد تامین برنامه شبكه 3 سیما محفوظ است. محمدجواد لسانی □ روزنامه جام جم، شماره 2613 به تاریخ 30/4/88، صفحه 9 (سینما



  • نظرات() 
  • نقد فیلم سینمایی عصریخبندان

    شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! □ روزنامه شرق ، شماره 2361 به تاریخ 11/5/94، صفحه 9 (هنر) MGID2387 magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2361 11/5/94 > صفحه 9 (هنر) > متن كمی آرام تر نگاهی به «عصر یخبندان» نویسنده: محمدجواد لسانی شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! شاید هر بیننده ای که عصری یخبندان را می بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته شده تنها به زحمت طاقت فرسا خلاصه نمی شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم تر اینکه عامل ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود. یکی از این حلقه های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص ها سخت تر به نظر می رسد. بی اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متاسفانه این امر دیده نمی شود و در نتیجه کلیت کار می لنگد. این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم ساز است که بدون محافظه کاری های معمول و عادت شده در میان فیلم سازان، به چشم می خورد و قطعا ستایش بر انگیز است؛ کارگردان به خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند. فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته اش به مشام می رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط ویژه» استارت خورده بود؛ به این ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست کم این نوید را می دهد که فیلم حرام نشود اما همان طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ ترین لطمه ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین جاست! احساس می شود که هیچ چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلابزرگ پی برده که تلاش های ناموفقی را صورت می دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می رسید! و تلاش دیگر فیلم ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به طور مثال بازی گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی تابد و حالاتبدیل به محفل گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ های بلورین جشنواره فجر نصیب می شود. همچنین می توان به فیلم برداری حرفه ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به راستی هلی شات های ماهرانه ای از او می بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه گذاری می شد که خط روایت کار را رقم می زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به بار می نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی نگرفتن زبان، این نتیجه را می دهد که با وجود زحمات فوق العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند. در نهایت، با شتاب زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه رو می شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش بینی می شوند و از سوی فیلم نامه نویس خط می خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به این گونه دچار زیاده کاری شده است و چه خوب بود از آدم های قصه کاسته می شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می شد. دراین میان، از همه وخیم تر، شخصیت آقازاده است که بی شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه های خانوادگی اش چیزی نمی بینیم، درحالی که او سبب بحران در سه محور ماجرا می شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه روز تولید و قدری آرام تر ساخته می شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این همه شلوغی و شلختگی به کار هجوم نیاورد. البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت وگوهای کوتاه لایه زیرین به خوبی حس می شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست وجوی عامل خیانت درخیابان های شهر می چرخد، راننده می پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می شنود دیگه حالافرقی نمی کنه، از هر راهی که می تونی برو! □ روزنامه شرق ، شماره 2361 به تاریخ 11/5/94، صفحه 9 (هنر)



  • نظرات() 
  • نقد فیلم تلویزیونی بلوک شانزده

    واقعا سخت است كه در فیلمی حدودا 100 دقیقه شاهد مسائلی تلخ و گزنده باشی! هرچند همه آنچه می بینی، فرآورده بازی و قصه پردازی است، اما با آینه گیری ماهرانه در برابر یك نظام فاسد شهری، فیلمساز توانسته باشد باورپذیری قضیه را به حدی برساند كه با كنار زدن پرده، گوشه ای از حقایق تاریك جامعه ای هویدا شود. «بلوك 16» محصول سال 2006 آمریكا نمونه خوبی از این دست است، این فیلم را ریچارد دانر ساخته است؛ او با پشتوانه ساخت آثاری مردم پسند مانند «طالع نحس»، «سوپرمن»، مجموعه فیلم پرفروش «اسلحه مرگبار» و «تئوری توطئه» از سال 1976 تا 1997 میلادی، كارنامه موفقی از خود به جا گذاشته است؛ هر چند خط سیر یك اندیشه ناب در آثار این فیلمساز هالیوودی مشهود نیست و آنها را با هیچ ملاطی نمی توان به هم چسباند! اما در این كار اخیر (بلوك 16) به كمك یك فیلمنامه نویس كپی كار به نام ریچارد ونك، اثری تهیه كرد كه شاید خود را از زوال هنری در هزاره سوم برهاند ولی مشكل بزرگ دانر این بود كه داستان بلوك 16 قبلادر یك فیلم نسبتا موفق در سال 1988 میلادی دیده شده بود. فیلم «فرار نیمه شب» با بازی رابرت دنیرو در نقش یك جایزه بگیر در وضعیتی مشابه داستان بلوك 16 قرار می گیرد. او باید یك نفر را در مسیر طولانی همراهی كند؛ در موقعیتی كه تبهكاران از یك سو و اف.بی.آی از سوی دیگر، آنان را محاصره می كنند. ریچارد ونك فیلمنامه نویس برای كارگردان بلوك 16 خط داستان فوق را با كمی جابه جایی این گونه می چیند: یك پلیس كهنه كار ماموریت می یابد یك تبهكار سیاه پوست را از زندان تا محل دادگاه كه 16 بلوك از هم فاصله دارند همراهی كند تا به این ترتیب شاهد یك پرونده مرموز، سالم به مقصد برسد، اما چون دستگاه فاسد پلیس دست خود را آلوده ماجرا می داند با انتخاب موذیانه یك پلیس دائم الخمر و به آخر خط رسیده تلاش می كند با ظاهری گول زننده در بین راه، شاهد را از سوی پلیس پنهان خود شكار كند تا اسرار پرونده برملانشود. بدنه داستان قبلالو رفته و خود به خود بار اصلی فیلم به دوش كسی می افتد كه قبلابا نظرسنجی نشریه توتال فیلم در انگلیس به عنوان بهترین بازیگر نقش پلیس در سه گانه «جان سخت» خود را ثابت كرده است. این بازیگر كسی جز بروس ویلیس نبود. او بلوك 16 را مجال مناسبی برای هنرنمایی خود یافت. تنها مشكل بروس بازیگر مكمل بود زیرا یك گزینش نامناسب می توانست به كار او لطمه بزند، انتخاب موس دف در نقش شاهد تبهكار در نظر اول خامدستی بود و بروس توقع بالاتری داشت و منتظر صاحب نام ها بود. با این شرایط نامطمئن پروژه بلوك 16 كلید خورد به شكلی كه تمام نگاه ها به بروس ویلیس دوخته شده بود؛ و كار نسبت به مشابه آن در فرار نیمه شب می بایست متفاوت می شد. ریچارد ونك حتی نام قهرمان (جك موزلی) را از فیلم دنیرو وام گرفته بود. خوشبختانه آقای بازیگر كم نیاورد و در نقش یك پلیس از كار افتاده و در حال تحول، خوب جا افتاد. بروس ویلیس از همه عوامل حتی از میمیك چهره اش بویژه چین انداختن بر پیشانی در خدمت نقش كمك گرفت و جك موزلی را با هویت تر و جذاب تر ساخت. به طور مثال در یكی از صحنه های زیبای فیلم كه او به تماشاگر شناسانده می شود و با پای لنگان و چهره رنجور خانه ای را می گردد و كشوها را جستجو می كند در حالی كه پلیس گوشزد كرده كه در صحنه قتل، چیزی جابه جا نشود؛ اما او بی توجه به این هشدار به دنبال آن است تا عطش دائم الخمری خود را فروبنشاند و این 2 دقیقه كافی است تا مخاطب با او بسرعت ارتباط برقرار كند و با این شخصیت محور تا آخر كار را دنبال كند. او با ارائه شخصیتی زوال یافته و افسرده موفق به ایفای نقش پیچیده ای می شود كه نماد وجدان رو به مرگ یك جامعه است؛ جامعه ای كه از همه تباهی ها در بدنه دستگاه حاكمه رنجور شده و به ستوه آمده است؛ اما غفلت او را از پای انداخته است و كورسویی از اخلاق در او به زحمت دیده می شود تا مسوولیت سنگین خود را به انجام برساند. خوش اقبالی بروس ویلیس زمانی كامل می شود كه بازیگر مقابلش در نقش ادی، سنگ تمام می گذارد و بازی درخشانی ارائه می كند، بویژه صحنه ای كه اتوبوس از كوچه ای شلوغ عبور می كند. ریچارد دانر برای درآمدن كار با فضای شلوغ، هزینه ای معادل 55 میلیون دلار صرف می كند تا بار دیگر خود را در سال های اخیر ثابت كند. بروس ویلیس در جاهای متفاوتی، امتحان خود را پس داده بود. یك مشتزن حرفه ای در «پالپ فیكشن» یك آدمكش حرفه ای در «شغال»، یك ارتشی ناراضی در «حكومت نظامی» و یك روانشناس باهوش در «حس ششم» و سرانجام ایفای كاراكترهای پیچیده در آثار تخیلی 12 میمون و عنصر پنجم. با این سابقه خوب این بازیگر دوباره به بازی برمی گردد و با انرژی خلاق در نقش اول فیلم، فروش آن را تضمین می كند. نهایت آن كه ریچارد دانر موفق می شود با خراش یك زخم چركین، آن سوی پنهان وقایع را در یك جامعه بظاهر نشان دهد. انتخاب این فیلم برای پخش در یك روز تعطیل از شبكه 3، انتخابی درست و آگاهانه به شمار می رود. محمدجواد لسانی واقعا سخت است كه در فیلمی حدودا 100 دقیقه شاهد مسائلی تلخ و گزنده باشی! هرچند همه آنچه می بینی، فرآورده بازی و قصه پردازی است، اما با آینه گیری ماهرانه در برابر یك نظام فاسد شهری، فیلمساز توانسته باشد باورپذیری قضیه را به حدی برساند كه با كنار زدن پرده، گوشه ای از حقایق تاریك جامعه ای هویدا شود. «بلوك 16» محصول سال 2006 آمریكا نمونه خوبی از این دست است، این فیلم را ریچارد دانر ساخته است؛ او با پشتوانه ساخت آثاری مردم پسند مانند «طالع نحس»، «سوپرمن»، مجموعه فیلم پرفروش «اسلحه مرگبار» و «تئوری توطئه» از سال 1976 تا 1997 میلادی، كارنامه موفقی از خود به جا گذاشته است؛ هر چند خط سیر یك اندیشه ناب در آثار این فیلمساز هالیوودی مشهود نیست و آنها را با هیچ ملاطی نمی توان به هم چسباند! اما در این كار اخیر (بلوك 16) به كمك یك فیلمنامه نویس كپی كار به نام ریچارد ونك، اثری تهیه كرد كه شاید خود را از زوال هنری در هزاره سوم برهاند ولی مشكل بزرگ دانر این بود كه داستان بلوك 16 قبلادر یك فیلم نسبتا موفق در سال 1988 میلادی دیده شده بود. فیلم «فرار نیمه شب» با بازی رابرت دنیرو در نقش یك جایزه بگیر در وضعیتی مشابه داستان بلوك 16 قرار می گیرد. او باید یك نفر را در مسیر طولانی همراهی كند؛ در موقعیتی كه تبهكاران از یك سو و اف.بی.آی از سوی دیگر، آنان را محاصره می كنند. ریچارد ونك فیلمنامه نویس برای كارگردان بلوك 16 خط داستان فوق را با كمی جابه جایی این گونه می چیند: یك پلیس كهنه كار ماموریت می یابد یك تبهكار سیاه پوست را از زندان تا محل دادگاه كه 16 بلوك از هم فاصله دارند همراهی كند تا به این ترتیب شاهد یك پرونده مرموز، سالم به مقصد برسد، اما چون دستگاه فاسد پلیس دست خود را آلوده ماجرا می داند با انتخاب موذیانه یك پلیس دائم الخمر و به آخر خط رسیده تلاش می كند با ظاهری گول زننده در بین راه، شاهد را از سوی پلیس پنهان خود شكار كند تا اسرار پرونده برملانشود. بدنه داستان قبلالو رفته و خود به خود بار اصلی فیلم به دوش كسی می افتد كه قبلابا نظرسنجی نشریه توتال فیلم در انگلیس به عنوان بهترین بازیگر نقش پلیس در سه گانه «جان سخت» خود را ثابت كرده است. این بازیگر كسی جز بروس ویلیس نبود. او بلوك 16 را مجال مناسبی برای هنرنمایی خود یافت. تنها مشكل بروس بازیگر مكمل بود زیرا یك گزینش نامناسب می توانست به كار او لطمه بزند، انتخاب موس دف در نقش شاهد تبهكار در نظر اول خامدستی بود و بروس توقع بالاتری داشت و منتظر صاحب نام ها بود. با این شرایط نامطمئن پروژه بلوك 16 كلید خورد به شكلی كه تمام نگاه ها به بروس ویلیس دوخته شده بود؛ و كار نسبت به مشابه آن در فرار نیمه شب می بایست متفاوت می شد. ریچارد ونك حتی نام قهرمان (جك موزلی) را از فیلم دنیرو وام گرفته بود. خوشبختانه آقای بازیگر كم نیاورد و در نقش یك پلیس از كار افتاده و در حال تحول، خوب جا افتاد. بروس ویلیس از همه عوامل حتی از میمیك چهره اش بویژه چین انداختن بر پیشانی در خدمت نقش كمك گرفت و جك موزلی را با هویت تر و جذاب تر ساخت. به طور مثال در یكی از صحنه های زیبای فیلم كه او به تماشاگر شناسانده می شود و با پای لنگان و چهره رنجور خانه ای را می گردد و كشوها را جستجو می كند در حالی كه پلیس گوشزد كرده كه در صحنه قتل، چیزی جابه جا نشود؛ اما او بی توجه به این هشدار به دنبال آن است تا عطش دائم الخمری خود را فروبنشاند و این 2 دقیقه كافی است تا مخاطب با او بسرعت ارتباط برقرار كند و با این شخصیت محور تا آخر كار را دنبال كند. او با ارائه شخصیتی زوال یافته و افسرده موفق به ایفای نقش پیچیده ای می شود كه نماد وجدان رو به مرگ یك جامعه است؛ جامعه ای كه از همه تباهی ها در بدنه دستگاه حاكمه رنجور شده و به ستوه آمده است؛ اما غفلت او را از پای انداخته است و كورسویی از اخلاق در او به زحمت دیده می شود تا مسوولیت سنگین خود را به انجام برساند. خوش اقبالی بروس ویلیس زمانی كامل می شود كه بازیگر مقابلش در نقش ادی، سنگ تمام می گذارد و بازی درخشانی ارائه می كند، بویژه صحنه ای كه اتوبوس از كوچه ای شلوغ عبور می كند. ریچارد دانر برای درآمدن كار با فضای شلوغ، هزینه ای معادل 55 میلیون دلار صرف می كند تا بار دیگر خود را در سال های اخیر ثابت كند. بروس ویلیس در جاهای متفاوتی، امتحان خود را پس داده بود. یك مشتزن حرفه ای در «پالپ فیكشن» یك آدمكش حرفه ای در «شغال»، یك ارتشی ناراضی در «حكومت نظامی» و یك روانشناس باهوش در «حس ششم» و سرانجام ایفای كاراكترهای پیچیده در آثار تخیلی 12 میمون و عنصر پنجم. با این سابقه خوب این بازیگر دوباره به بازی برمی گردد و با انرژی خلاق در نقش اول فیلم، فروش آن را تضمین می كند. نهایت آن كه ریچارد دانر موفق می شود با خراش یك زخم چركین، آن سوی پنهان وقایع را در یك جامعه بظاهر نشان دهد. انتخاب این فیلم برای پخش در یك روز تعطیل از شبكه 3، انتخابی درست و آگاهانه به شمار می رود. محمدجواد لسانی



  • نظرات() 




  • محمدجواد لسانی


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :